حدیث حاضر غایب؛ روایتی از فرمانده دیروز و شهید مدافع حرم امروز

[ad_1]

عملیات بزرگ؛ یعنی خیبر کی آغاز شد؟

سوم استفند ماه ۱۳۶۲ با رمز «یا رسول الله» در ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه با چهار هدف عمده : رسیدن به اتوبان بصره- بغداد، تصرف جزایر مجنون شمالی و جنوبی، پیشروی در طلاییه و الحاق با یگان های مامور تصرف جزیره جنوبی برای دسترسی به جزایر و سایر مناطق، پیشروی در منطقه «زید» و الحاق با سایر محورها در منطقه «نشوه» آغاز شد. آقای همدانی در همین ایام به جنوب رفت.

خودش می گفت: نمی دانم روز چندم عملیات خیبر بود که به همراه علی چیت سازیان، مظاهری، حسن ترک و سعید اسلامیان رفتیم منطقه جُفیر تا بازدیدی از منطقه داشته باشیم و از چند و چون عملیات اطلاع پیدا کنیم.

عصر بود رسیدیم جفیر و سراغ سنگر همت را گرفتیم نشانمان دادند رفتیم داخل سنگر همت را بسیار آشفته و پریشان دیدم.

از آن همت با نشاط و با روحیه در عملیات فتح المبین و الی بین المقدس خبری نبود . همان شب خودمان شاهد بودیم که چه فشاری روی او بود خیلی دلم سوخت گفت: آقای همدانی نیروهایت کجا هستند؟ گفتم دارند خط چنگوله را تحویل می دهند و می آیند اینجا

گفت: ما هر چه می زنیم به در بسته می خوریم فقط داریم تلفات می دهیم نباید بیشتر از این نیرو وارد اینجا کرد؛ شما هم مواظب باشید از نیروهایتان با حساب و کتاب استفاده شود.

همان طور که داشت با ما صحبت می کرد جواب بی سیم ها را هم می داد؛ بسیار آشفته و عصبی بود من تا آن موقع همت را این طوری ندیده بودم.

حق داشت چون مدام خبرهای ناگوار از پشت بی سیم برایش مخابره می شد. دلم میخواست یک طوری به همت کمک کنم اما نمی دانستم چجوری خودش می گفت اصلا نیروهایت را اینجا نیاور.

صبح روز بعد از ایشان خداحافظی کردیم و رفتیم سراغ کار خودمان . این آخرین دیدار دنیایی من با همت عزیز بود.

بعد از چنگوله کجا رفتید؟

بعد از اتمام کارمان در چنگوله به پادگان ابوذر رفتیم و مشغول ترمیم تیپ شدیم.

در اواسط فروردین ۱۳۶۳ آقای همدانی دوباره به جنوب دعوت شد ماموریت دشوار پدافندی جزیره را به تیپ انصار سپردند.

قبل از آغاز این ماموریت همدانی، شادمانی، قدیر نظامی، اسلامیان و بنده سری به جزایر زدیم. هنوز عملیات خیبر ادامه داشت ما اشتباهی وارد جزیره مجنون شدیم که ناگهان با استقبال ویژه و ارتش توپ های ۱۰۶ و تانکهای عراقی روبرو شدیم.

کم مانده بود که این سفر آخرین دیدارمان با جزیره باشد در بازگشت دوم و پذیرش ماموریت جزیره، آقای همدانی بنده را مسئول مکان یابی برای استقرار تیپ کرد.

پس از این دستور من و چیت سازیان به طرف اسلام آباد غرب رفتیم که قدیر نظامی را دیدیم، آمبولانس قدیمی سرپای قدیر دل مرا برد.

همان جا تصمیم گرفتیم من و قدیر به جنوب برویم و علی آقا با آن تویوتای زهوار در رفته به پادگان برگردد و قضیه را به همدانی اطلاع دهد.

شرایط با رمضان سال ۱۳۶۱ از زمین تا آسمان فرق کرده بود از مدرسه و همکاری سپاه هیچ خبری نبود، سری به بیابان های خارج اهواز زدیم و شکر خدا در دژبانی اول، کیلومتر ۳۰ جاده اهواز- خرمشهرجایی چشممان را گرفت.

محوطه ای بزرگ با تعدادی درخت تنک و یک چاه نفت سربسته این همان جایی بود که برایش آواره شده بودیم، با قدیر سرو ته کردیم و به پادگان سرپل رسیدیم و خیلی زود به اتفاق برادر همدانی، مسوولان مهندسی و تعدادی از مسوولان تیپ به آن محل بازگشتیم.

اگر دیر می رسیدیم مرغ از قفس می پرید باید زود مهر و جانمازمان را آنجا پهن می کردیم چون یگان های دیگر هم در به در دنبال جای پایی در جنوب بودند.

در میان چشم های خیره مانده بعضی از دوستان جنوب ندیده که از زمین تا آسمان با غرب سرد کوهستانی و معمولا بلوط زار، تفاوت داشت وارد منطقه شدیم.

در بین راه برای این اردوگاه جدید اسم هم انتخاب شد جالب بود همه و از جمله برادر همدانی یک نظر داشتیم: موقعیت شهید رضا محرمی.

به سرعت کارها آغاز شد به گونه ای که کل واحدهای تیپ در اوایل اردیبهشت در اردوگاه استقرار یافتند در این زمان تا ۲۲ اردیبهشت ما شکل جلسه شده بودیم سیل جلسات با موضوعات و افراد مختلف در قرارگاه فرماندهی تیپ و نیز قرارگاه کربلا به راه افتاده بود.

در روز ۲۲ اردیبهشت به قرارگاه کربلا خوانده شدیم. همدانی و بنده به آنجا رفتیمفرمانده سپاهی قرارگاه برادر احمد غلام پور بعد از صحبتهای مقدماتی و احوال پرسی معمول و عرض خسته نباشید، خط لشکر فجر شیراز در اطراف پاسگاه زید را به تیپ ما واگذار کرد.

ما آنجا باید هم پدافند می کردیم و هم برای عملیات والفجر هفت آماده می شدیم دنبال هماهنگی با برادر رودکی فرمانده لشکر فجر برای جابه جایی و استقرار گردان ۱۵۴ در خط جدید بودیم که جابه جا شدیم.

آقای همدانی که به قرارگاه گیلان غرب رفته بود، یکی از برادران را دنبال من فرستاد تا به ما بگوید فعلا اقدامی نکنیم، احتمالا این ماموریت منتفی شده است.

خیلی زود دستور قرارگاه هم رسید: تیپ انصارالحسین هر چه سریعتر خودش را به غرب برساند.

پس والفجر هفت چه شد؟

به آب بسته شد! منظورم جنگ آب است چپ و راست از یگان های مجاور خبر می رسید که دشمن منطقه را به آب بسته است و مثلا آب به ۷۰۰متری خط رسیده است.

این کارها نشان می داد واقعا بصره گلوگاه بغداد است و چقدر برای صدام اهمیت دارد ارتش بعث با چنگ و دندان راه را می بست تا ما به بصره نرسیم.

او علاوه بر منابع آب در برخی محورها هفت هشت رده پدافندی ایجاد کرد به اضافه اینکه حدود ۵۰۰ متر از مسیر را مین گذاری کرد و اطراف آن را با حفر کانال و استقرار نیروی کمین غیرقابل عبور کرد دشمن دست ما را خوانده و کاملا هوشیار شده بود.

ادامه این داستان را در «حدیث حاضرغایب» بخوانید، در این کتاب شهید حسین همدانی توسط جعفر مظاهری روایت می شود.

مظاهری همراه و همرزم دیرین شهید همدانی در دوران دفاع مقدس بود.

این اثر به قلم محسن صیفی کار به رشته تحریر درآمد و سال گذشته به همت حوزه هنری همدان با شمارگان ۱۲۵۰نسخه چاپ شد.

به گفته نویسنده، حدیث حاضرغایب با ۸۴۰ صفحه تنها برگهایی از کتاب شگفت انگیز دفاع مقدس و فقط روایت یکی از رزمندگان آن است.

روایت مخلصانه ای که یکی از دیگری می گوید برادری از برادری دیگر روایت می کند و تلاش می کند تا قدم به قدم از فرمانده خود و همرزمان و از شهیدان بگوید و به اصطلاح «حدیث نفس» نکند.

[ad_2]

Source link