جوزپه گاریبالدی؛ قهرمان محبوب اما بی‌ادعا

[ad_1]

جوزپه گاریبالدی در چهارم ژوئیه ۱۸۰۷ در شهر نیس متولد شد. شهر نیس در آن روزگار جزو ایتالیای بزرگ به شمار می‌آمد. خانواده‌اش وضعیت اقتصادی آن چنان خوبی نداشتند و پدرش با شغل ناخدایی زندگی را می‌گذراند. جوزپه نام ایتالیایی یوسف است و کوچک شده آن «پپی‌نو» می‌شود که تا پایان دوران کودکی، گاریبالدی را به همین نام صدا می‌زدند. برخلاف خواست و تمایل والدینش که دوست داشتند، او به کار دریانوردی نپردازد، جوزپه مسیر خودش را در آب ها پیدا کرده بود. خودش می‌گوید: ” از نردبان‌های دکل بالا می‌رفتم و از آنجا بر روی طناب‌ها به پایین سر می‌خوردم و راه و رسم ورزش را می‌آموختم. دیگران را که به سمتم حمله می‌کردند، پس می‌زدم و برای کوبیدن سر آن‌ها کوشش می‌کردم.» خیلی زود گاریبالدی هم همسو با شغل پدر شد و برای خودش کشتی دست و پا کرد. در ۲۵ سالگی با «کاستانزا» مدیترانه را درمی‌نوردید و در این اثنا سه بار دزدان دریایی کشتی او را غارت کردند.

جوزپه مبارز

جوزپه اما چیزی بیش از دریانوردی می خواست. در همان روزهایی که گاریبالدی با دزدان دریایی درگیر بود، جنگ‌های میان یونان و ترک‌ها شروع شده بود. بسیاری از انقلابیون و جلوداران اروپایی به یونان می‌پیوستند تا در برابر ترکان ماهر و زبردست ایستادگی کنند. گاریبالدی در جمع این پیشتازان با برخی ایتالیایی‌ها آشنا شد که سودای ایتالیای متحد را در سر داشتند. او تا آن زمان چیزی از این آرمان‌ها و آرزوها نشنیده بود؛ ایتالیای یکپارچه و مقتدر با حکومت مردم. ایتالیا (رم) در آن زمان تکه تکه شده بود و هر بخشی از آن را فرمانروایان ستمگر که گاه بیگانه بودند، اداره می‌کردند.

وضعیت ایتالیای آن دوران به شدت غم‌انگیز بود. اقتصاد برای بهره‌برداری عده‌ای خاص ساماندهی شده بود و از نظر سیاسی هم اوضاع به سامان نبود. در این میان، گاریبالدی با گروهی از جوانان هم عقیده اش که آن‌ها هم سودای اصلاح وضع موجود را در سر می‌پروراندند، آشنا شد. او به وسیله یکی از همین جوان‌ها به نام «کونِئو» با شخصی به نام «جوزپه مازینی» آشنا شد. مازینی اهل دانش بود و تمام عمر خود را در آوارگی و مبارزه گذرانده بود و گروهی به نام «ایتالیای جوان» را رهبری می‌کرد. مازینی که بسیار در میان مردم نفوذ داشت نه تنها می‌خواست که ایتالیا را متحد کند بلکه در جستجوی احیای عظمت و شکوه روم باستان بود. گروه ایتالیای جوان نیروهای متعددی در سراسر ایتالیا گرد آورده بود، اما هنوز در مناطقی که به دست بیگانگان و به‌ویژه سلاطین وشاهزادگان اتریشی اداره می‌شد، نفوذ چندانی نداشت. با این همه این جوانان تصمیم گرفتند که از جایی کار خود را آغاز کنند. در فوریه ۱۸۳۴ میلادی، مازینی با سپاهیان داوطلب خود از راه سوئیس به پیه‌منت تاخت. گاریبالدی ماموریت یافته بود که در نیروی دریایی پیه منت و در کشتی‌های جنگی شورش به پا کند. با این همه این سرهای سودایی در آرزوهای خود ناکام ماندند. مازینی برنامه‌ها و تصوراتی را طراحی کرده بود که از واقعیت، فاصله داشت و یاران جوانش با همه اراده و توان به در بسته خوردند. هیچ یک از نیروهای پیه مونت با شورشیان همدست نشدند. اعضای گروه به مجازات‌های سختی گرفتار شدند و مازینی هم به لندن گریخت. گاریبالدی هم به شکل یک مرد روستایی به جنوآ فرار کرد و از راه کوهستان به فرانسه رفت. در روزنامه‌ها خواند که پادشاه پیه منت، او را به جرم خیانت به مرگ محکوم کرده است.

با شروع انقلاب ۱۸۴۸ میلادی گاریبالدی به ایتالیا بازگشت و با یک گروه چریکی در لمباردی علیه سربازان اتریش به مقابله پرداخت و سرانجام با پشتیبانی از انقلابیون ایتالیا و فراخوانی جمهوری روم در فوریه ۱۸۴۹ میلادی، در مقابل اشغالگران فرانسوی و سربازان بوربونی، شجاعانه ایستادگی کرد اما مجبور به عقب‌نشینی و فرار مجدد به آمریکا شد. در ۱۸۵۴ میلادی با پذیرفتن شرایطی، اجازه بازگشت به پیه مونت را دریافت کرد و در جزیره کاپررا به کشاورزی مشغول شد. پس از اندک زمانی به جنبش رهایی بخش ایتالیا پیوست. گاریبالدی در ۱۸۶۰ میلادی با همکاری کاوور از آزادیخواهان ایتالیا، جزیره سیسیل را از زیر سلطه بوربون‌ها رها کرد. در جنگ بین فرانسه و آلمان در سال ۱۸۷۰–۱۸۷۱ میلادی گاریبالدی در حمایت از جمهوری نوخاسته فرانسه و علیه ارتش آلمان شرکت کرد. وی حتی برای مدت کوتاهی عضو اتحادیه ملی فرانسه بود. او شکوه پیروزی و موفقیت انقلابی را مدیون جوشش و تحرک جسورانه‌اش است که باعث تهییج احساسات و مشوق مبارزان داوطلب و فداکارش بود. او از نظر سیاسی دارای موضع ثابتی نبود و هیچگاه نتوانست بین پادشاه و ماسینی یکی را انتخاب کند. چندین بار از روند سیاسی حکومت ملی و جوان و نوپای ایتالیا سرخورده و ناامید شد و سرانجام به اتفاق طرفداران خود در مجلس ایتالیا به چپ‌ترین جناح موجود پیوست.

سال های پایانی

گاریبالدی که در تمام سال های مبارزه اش برای استقلال و وحدت کشورش بدون ادعا جنگیده بود، سال‌های پایانی عمر خود را در کاپررا سپری کرد. با وجود انتخاب مجدد در پارلمان ایتالیای متحد از سیاست کناره گرفت. با این حال از یک پروژه بلندپروازانه احیای زمین در مناطق باتلاقی جنوب لاتزیو حمایت کرد. او در ۱۸۷۹ میلادی «حزب دموکراسی» را تاسیس کرد که قصد داشت از حق رای همگانی، الغای مالکیت کلیسا، آزادی زنان و حفظ یک ارتش آماده دفاع کند که موفق نشد. او در دوم ژوئن ۱۸۸۲ در ۷۵ سالگی درگذشت و درخواستش مبنی بر یک تشییع جنازه ساده و سوزانده‌ شدن رعایت نشد، بلکه او را در جزیره کاپررا، در کنار همسر و برخی از فرزندانش به خاک سپردند.

[ad_2]

Source link